ماهرخ-قسمت دوم

صـــــابر برادری داشت ناتنی اما بسیار مهربان او توانسته بود در تهران گلیم خود را از آب بیرون بکشد صابر با او در تماس بود او که مهدی نام داشت به صابر اطمینان خاطر داد که اگر تهران بیایید از آنجا حتما بهتر است واین باعث شد که صابر بتواند تصمیم خود را بگیرد بچه هم بدنیا آمده بود و شش ماه داشت صابر که از دست ظلم برادرهایش به تنگ آمده بود با ماهرخ مشورت کرد و تمام وسایلشان را جمع کردند وعازم تهران شدند. بقیه آنها را به باد تمسخر گرفتند و گفتند دوام زیادی نمی آورند و سرشکسته و نادم برمی گرددند جای آنها اینجاست د د

امـــــــا این حرفها به گوش صابر و ماهرخ نرفت و آنها عزم را جزم نمودند و راهی شهر غریب و بزرگ تهران شدند. مهدی منتظر آنها بود به آنها پناه داد تا در اتاق کوچک او زندگی کنند تا صابر بتواند اتاقی اجاره کند. کمی از مهدی بگویم او مرد شایسته ای بود ودر تمام عمرش با صداقت کار کرده بود اما از دست برادرهای ظالمش از شهر و دیار خود آواره شده و به تهران آمده بود و شاگرد یک حاجی بازاری شده بود و خوب کار می کرد. روزی حاجی بدون اینکه در گاوصندوق را ببندد برای خوردن ناهار بیرون رفت مهدی که از بازماندن صندوق مطلع شد دلش تاب نیاورد تا برای خودرن ناهار برود پس داخل حجره ماند و از حجره محافظت کرد حاجی با خیال راحت ناهار خورد و استراحت هم کرد موقع برگشتن تازه بین راه یادش آمد که در صندوق را نبسته سریع تر خود را به حجره رساند دید مهدی آنجاست پرسید ناهار خوردی گفت نه. پرسید چرا؟ مهدی گفت چون در صندوق باز بود من بیرون نرفتم حاجی از مرام او خوشش آمد و گفت تو لایق هرچیزی هستی د د

ســــــالها بعد مهدی و حاجی باهم دو شریک و دو دوست خوب بودند ومهدی عاقبت بخیر شد، آن هم به سبب صداقتش. صابر با کمک مهدی برای ماهرخ و بچه ها اتاق کوچکی اجاره کرد و از فردای آن روز دنبال کار می گشت اما کار سواره و او پیاده، این بیکاری تقریبا دو سال طول کشید. اگر مهدی این برادر مهربان نبود او نمی توانست سر پا بایستد. مهدی آدم نمک به حرامی نبود او وقتی در تبریز که بودند صابر زیاد کمکش کرده بود و او آنها را به خوبی جبران نمود. صابر در یک سازمان دولتی کار پیدا کرد وبلاخره زندگی به آنها لبخندی زد د د

آنهـــــا تابستانها را در تبریز خانه مادر ماهرخ می گذراندند ماهرخ خیلی به پدر ومادرش علاقه داشت وانها هم همینطور از ماهرخ راضی بودند چون همیشه او احترام آنها را نگهداشته بود! در بین ماهرخ بچه ی دیگری را نیز زاییده بود و صابر به خاطر کارش مرتب به ماموریت می رفت واز بدنیا آمدن این بچه خبر نداشت وقتی از ماموریت برگشت این بچه که او را ندیده بود از او غربی می کرد پسر کوچک ماهرخ هفت ساله بود که دیفتری گرفت او هم مثل برادر از دست رفته اش پشتش یک تکه بود و امید می رفت که او پهلوان بشود بچه زرنگی بود یک روز که برادر بزرگش را بچه های همسایه زده بودند با انکه کودکی بیش نبود رفت وهمه آنها را زد و لت و پار کرد مادر آنها آمدند برای گله وشکایت وقتی دیدند که از یک بچه کوچک کتک خورده اند بی سروصدا برگشتند این بچه مهربان و زرنگ و محبوب مادر مریض شد وبه رختخواب بیماری افتاد صابر و ماهرخ او را به بیمارستان بردند بلکه دوا و درمان شود امابیمــــــارستان هزار تختخوابی شلوغ بود آنها بلاخره موفق شدند تا بچه اشان را به دکتر نشان بدهند دکتر بعد از یک معاینه سطحی برای او پنی سیلین نوشت و از اتاق معاینه بیرون فرستاد صابر برای تهیه دارو بیرون رفت و ساعتی بعد برگشت نوبت زدن آمپول بچه شد تزریقاتی با یک نفر دعواش شد و اعصابش بهم ریخت صابر از او خواست تا آمپول را تست کند و بعد بزند تزریقاتی عصبانی بدون اینکه به حرف صابر گوش کند آمپول را به پسر ماهرخ زد هنوز چند دقیقه از تزریق آمپول نگذشته که حالش بهم خورد وجلوی چشمان ناباور صابر وماهرخ پرپر شد و مانند شاخه گلی که چیده باشند برزمین افتاد و خشکید بچه از دنیا رفت ماهرخ بادیدن این صحنه سرش را محکم به دیوار کوبید بچه را در اغوش کشید وشروع به ناله وگریه کرد با حیرت همه به این صحنه دلخراش نگاه می کردند ماهرخ سرش گیج می رفت حال خوشی نداشت بچه را از زمین بلند کرد پیش دکتر برد اما کار از کار گذشته بود و بچه عزیز آنها مرده بود د د

بچـــــه را بغل کرد واز بیمارستان هزار تختخوابی تا قبرستان باخود برد و در آغوش کشید این فرزند سوم او بود که از دست می رفت اما ماهرخ دیگر آن جوانی و سلامت را نداشت تا آن را تحمل کند بچه را به خاک سپرده و به خانه برگشتند بچه های بزرگتر پرسیدند فیروز کجاست؟ اما با دیدن اشک مادر و پدر متوجه شدند که او دیگر در میانشان نیست. از آن روز به بعد ماهرخ هر چند گاهی سرش درد می کرد ، صابر هم برای امرارمعاش دوباره عزم ماموریت شد وبار سخت زندگی را به دوش ماهرخ انداخت د د

گاهــــی مدتی طول می کشید تا صابر برای آنها خرجی بفرستد و آن روزها روزهای صرفه جویی بود بارها ماهرخ سر بی شام برزمین گذاشت اما آنچه داشت را در طبق اخلاص به بچه ها خوراند رو در روی صاحبخانه ایستاد واز اینکه اسبابشان را بیرون بریزد جلو گیری کرد صابر هم به سختی کار می کرد اما مشکلات زیاد بودند و برای حل آنها ، مهدی از خانواده برادرش تا می توانست آنها را حمایت می کرد. ماهرخ از ناموس خودش درمقابل بیگانگان و از فرزندانش در مقابل گرسنگی حمایت می کرد روزهای سخت گذشت خواهر صابر در تهران خانه ای خریده بود به آنها اجاره داد و تقریبا زندگی آنها سروسامانی یافت یک دختر تپل هم به خانواده آنها اضافه شده بود هنوز ده روز نداشت که خواهر ماهرخ به خانه آنها آمد د د

اتفـــــاقی افتاده بود اما این اتفاق را از ماهرخ پنهان می کردند چون زائو بود. خواهر ماهرخ دندان به جگر گذاشت اما وقتی دید که در خانه آنها به رادیو گوش می دهند ناگهان گریه را سرداد وگفت پدر من مرده و شما به رادیو گوش می دهید در زمان عزاداری حتی به رادیو هم گوش نمی دادند و رادیو خانه ماهرخ روشن بود. ماهرخ با شنیدن این موضوع فورا حاضر شد و عازم تبریز شد فردا صبح به تبریز رسیدند وخود را به اتاق پدرش انداخت وآنچنان گریه کرد که همه دور او جمع شدند او را بزور از رختخواب خالی پدر جدا کردند تازه عزاداری شروع شد چون او بود که از صمیم قلب برای پدرش اشک ریخت روزها می گذشت و سر درد ماهرخ بدتر می شد وضع مالی صابر خیلی خوب شده بود و برای خودش خانه ای خریده بود و هر چیز جدیدی که به بازار می آمد برای راحتی ماهرخ می خرید دختر بزرگش را شوهر داده بود وصاحب یک نوه بود دختر دوم هم عقد کرده بود دختر بزرگش در شهرستان معلم بود ولی دختر دومش خیلی مهربان بود واز مدتها پیش به ماهرخ در هر کاری کمک می کرد او عاشق مادرش بود واو را درک می کرد چون سختیهای مادر را دیده بود ولمس کرده بوددختـــــر دوم ماهرخ با اینکه عقد کرده بود و دیگر بزرگ شده بود هنوز که هنوزه از حرف مادر سرپیچی نمی کرد او از بچه های کوچکتر از خودش به خوبی از مادر مراقبت می کرد و سکان خانه محسوب می شد اوضاع آنها روز به روز بهترمیشد د د

ســــــــردردهای ماهرخ ادامه داشت و با وجود مراجعه به بهترین دکترهای مغز و اعصاب آن زمان، چاره ای برای دردهای او پیدا نشد! تازه پا به چهل سالگی گذاشته بود که پسر دیگری زایید البته او را نمی خواست و هر چه دوا درمان کرد موفق نشد از بدنیا آمدن او جلوگیری کند! حالا شش دختر و دو پسر داشت اما با سن کمی که داشت و سختیهایی که کشیده بود شکسته تر دیده می شد دیگر صحت بدن خود را از دست داده بود اعصاب درستی نداشت و درد عمیقی را در سر احساس می کرد د د

دختـــــر دوم را نیز به خانه بخت فرستاد از او هم صاحب یک نوه دختر شد دختر دوم ماهرخ با اینکه ازدواج کرده بود اما هر روز به مادر سر می زد و کارهای او را انجام می داد گاهی دعوایشان می شد و قهر می کردند وبا قهر خانه پدری را ترک می کرد اما او دختر بی کینه ای بود و فردا صبح به خانه مادر می آمد و روی مادر را می بوسید وعذر میکرد حتی اگر تقصیر او نبود! او مراقب بچه ها بود و تربیت آنها را بعهده داشت د د

در همســــایگی مادر، خونه گرفته بود شوهرش مرد بسیار فهمیده ای بود و مادر ماهرخ را خیلی دوست داشت وبه همسرش اجازه می داد تا به مادرش خدمت کند هر سال سفره ابوالفضل می انداخت و فامیل را دعوت می کرد و همه با جان و دل می آمدند ودر سفره ماهرخ شرکت می کردند او برای دو بچه آخرش تولد می گرفت و در خانه اش به روی همه باز بود زن دست و دلبازی بود، آنچه که داشت را اگر از او می خواستی بدون آنکه فکر کند خود لازم دارد یا نه می بخشید د د

صابر هم هرچه کار می کرد را به خانه می آورد و در اختیار آنها می گذاشت آنها زندگی خوشی را می گذراندند اما این هم زیاد طول نکشید و بر اثر ندانم کاری و احمال در حساب کتاب، صابر بدهکار شد برای حفظ ابرویش بدون اینکه ماهرخ بفهمد خانه را گرو گذاشت پیش یک زن نزول خور تا موقعی که اقساط را به موقع پرداخت می کرد هیچ مشکلی پیش نیامد اما وقتی نتوانست اقساط آن زن را بپردازد آن زن سروکله اش پیدا شد وزندگی ماهرخ را از این رو به آن روکرد بیمـــــاری ماهرخ او را از پا درآورد دیگر زیاد نمی توانست کار کند چهل وشش سال داشت با کمک دختر دومش خانه وبچه ها را اداره می کرد. پزشکان به این نتیجه رسیدند که باید او را عمل کنند و این تومور را از سرش بیرون بیاورند. این تومور موقعی ایجاد شد که او به خاطر از دست دادن فیروز سرش را به دیوار بیمارستان کوبید. ماهرخ با شنیدن نتیجه بررسی پزشکان تصمیم گرفت به شهر خود برگردد واگر می خواهد بمیرد در شهر خودش باشد پیش مادرش برگشت. آنها با روی خوش از او استقبال کردند همیشه اورا عزت و احترام می کردند چون ازاو هم فقط احترام دیده بودند با صابر پیش بهترین جراحان مغز و اعصاب شهر رفت وهمه یک نتیجه را متفق القول ابراز داشتند جراحی !

مـــــاهرخ بیمارستان خوابید تا تحت عمل جراخی قرار بگیرد. آن روزها یک قانون تازه آمده بود که باید مریض از اوضاع خودش باخبر باشد و درمان روی او با توافق بیمار انجام پذیرد به همین خاطر پزشک معالج او بعد از اینکه سر او را تراشیدند تا برای جراحی فردا آماده کنند پیش ماهرخ آمد و به او گفت بعد از عمل ممکن است فلج شوی یا اینکه چشمت نابینا شود و چند چیز دیگر ماهرخ با شنیدن این حرفها از دهان دکتر پرسید اگر من نخواهم شما مرا اجبار به این کار نمی کنید؟ دکتر گفت نه اگر نخواهید عمل کنسل می شود پس ماهرخ گفت عمل را کنسل کنید چون من بچه هایم را می بینم و دلم نمی خواهد دیدن آنها را به ریسک بیندازم عمر هم دست خداست پس مرا مرخص کنید تا به خانه بروم دکتر همین کار را کرد وساعتی بعد در خانه مادرش جلوی چشمان بهت زده آنان قرار داشت د د

او از عمل منصرف شده بود خدا میداند شاید اگر آن موقع عمل می کرد اوضاع به نحو بهتری پیش می رفت مدتی در تبریز ماند و پیش بچه هایش این تنها داراییش برگشت. در این بین دختر سومش را هم شوهر داد از او هم صاحب یک نوه دختر شد دو دختر دیگرش هم هر کدام یک دختر دیگر زاییده بودند او حالا پنج نوه دختر داشت خیلی دلش می خواست دخترهایش هم پسر بدنیا بیاورند د د

ســــردردهایش بیشتر شده بود دکترها از درمان او عاجز شده بودند چون چاره ای جز عمل نبود واین تومور بود که فشار می آورد و او را ناراحت میکرد به هر درمانی دست زد داروهای گیاهی و هر چه خاله زنکها گفتند انجام داد اما از خوب شدن خبری نبود دختری که به شهرستان فرستاده بودند آن سال برگشت پیش مادر همه جمع بودند ماهرخ تابستان را پیش مادرش رفته بود و اواخر شهریور به تهران آمد اما چه آمدنی که دیگر چشمهایش نمی دید ولی انقدر روحیه اش قوی بود تا مدتها کسی آن را نفهمید ولی بلاخره متوجه شدند روزها ازپی هم می آمد و تغییری درحال ماهرخ بوجود نیامد د د

یک روز ماهرخ نمی دانم برای روحیه دادن به اطرافیان یا به هر دلیل دیگر پتوی نوه آخرش را برداشت و گفت من این را می بینم بچه ها ذوق کردند و دورش را گرفتند و از او خواستند تا رنگ چیزهای دیگر را بگوید اما ماهرخ ناراحت شد وگفت هولم کردید چشمم دوباره گرفت خنده برلب بچه ها خشکید د دیگـــــر تحملش را از دست داده بود و در بستر بیماری بود به ترانه ای گوش می کرد که از یک کبوتر پر شکسته حرف می زد به بچه ها می گفت این منم کبوتر پر شکسته .. او می خواست بچه ها را ببیند به همین خاطر به همه اصرار می کرد تا او را برای عمل ببرند اما حالا چشم بچه ها ترسیده بود و نمیخواستند او را به عمل بفرستند و با خواسته او مبارزه می کردند اما ماهرخ پیروز شد وموفق شد همه را قانع کند و راضی به عمل جراحی شدند آنهم به خواسته خود ماهرخ د د

او را در بیمارستان بستری کردند و آزمایشات زیادی روی او انجام دادند کنار او همان دختری که از شهرستان برگشته بود می ماند. در بیمارستان ماهرخ از زمانهای قدیم برای او صحبت کرد و داستانی برای دخترش گفت که او را تحت تاثیر قرارداد داستان به این قرار بود. ماهرخ گفت : موقعی که سر تو حامله بودم عمه ات هم حامله بود او هرچه برای بچه خودش می دوخت یکی هم برای تو دوخت او موقع زایمان تو مرا خیلی کمک کرد و از ما حمایت می کرد اما عموی دوم تو برعکس یک انبار سیب زمینی خریده بود صابر رفت و از او برای مصرف خونه سیب زمینی خواست او عصبانی شد وبه صابر گفت ای نمک به حرام شکم شما سیری بردار نیست چشم به این سیب زمینی دوختی؟ صابر هیچ حرفی نزد اما به خواست خدا آن سال گرم شد وتمام سیب زمینی های او خراب شد طوری که مجبور شد کارگر بگیرد و همه را بیرون بیندازد از آن سیب زمینی ها سود که نکرد بلکه ضرر هم کرد چوب خدا را خورد اما انسان نشد که نشد د د

ده روز از آمدن به بیمارستان می گذشت او را تحت یک عمل کوچک قرار دادند و آب کنار مغزش را کشیدند ماهرخ حالش کمی بهتر شده بود پایش را به خوبی تکان می داد و بهتر می شنید چون این بیماری روی گوشش هم اثر کرده بود آخرین معاینات شد دکتر جراح به دیدن ماهرخ آمد با او صحبت کرد، بیرون که آمد رو به دختر ماهرخ کرد و گفت این عمل خطرناکی است او را منصرف کن تا شما را مرخص کنم به خانه بروید ریسک این عمل را به جان نخرید د د

دختــــــر ماهرخ به اتاق برگشت و با مقدمه چینی خواست مادر را از این عمل منصرف کند اما ماهرخ به اوگفت ساکت ممکن است دکتر این دور و برها باشد و فکر کند من منصرف شدم و فردا مرا عمل نکند ساکت باش وبا این حرف دخترش را آرام کرد. فردا روز موعود بود و ساعت شش صبح او را به اتاق عمل بردند برای انجام عمل خون خواستند همسایه ها که برای ملاقات آمده بودند برای او خون دادند حتی بیشتر از آنچه بیمارستان خواسته بود. همه خانواده در بیمارستان جمع بودند ساعتها پشت اتاق عمل بودند ساعت پنج بعد از ظهر دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و به همه مژده داد که عمل به خوبی انجام شده و تومور خوش خیم است اما هنوز خطر ماهرخ را تهدید می کند اگر چهل و هشت ساعت دوام بیاورد دیگر زنده خواهد ماند د د

آن روز سه شنبه بود ماهرخ را به آی سی یو بردند وهمراه هم مرخص شد فردا چهارشنبه دوباره همه پشت اتاق آی سی یو حاضر بودند می گفتند به هوش آمده اما با کسی هنوز صحبت نکرده آن روز هم به این سان گذشت پنج شنبه ساعت پنج بعد از ظهر چهل وهشت ساعت گذشت وهمه امیدوار شدند که او زنده می ماند به خانه برگشتند ساعت نه شب به بیمارستان زنگ زدند تا از حال ماهرخ خبر بگیرند پرستار فکر آنها را راحت کرد و گفت : حال مریض خوب است تا فردا تماس نگیرید. این را در حالی گفت که چند پزشک بالای سر ماهرخ مشغول انجام کارهایی برای حفظ حیات او بودندشــــب تا صبح همه خوابهای پریشان دیدند صبح موقع صبحانه هیچ کس حوصله نداشت. صابر دخترش را فرستاد تا از ماهرخ خبر بگیرد، آن روزها آنها تلفن نداشتند ناچار از مغازه محل به بیمارستان زنگ زد از پرستار حال ماهرخ را پرسید او داشت جواب می داد که سیم تلفن قطع و وصل شد و آنچه پرستار گفته بود را نشنید و از پرستار خواست تا دوباره تکرار کند او گفت شما چه نسبتی با مریض دارید؟ گفت دخترش هستم. پرستار گفت حال مادرت خوب نیست به پدرت بگو زود بیاد بیمارستان و ارتباط را قطع کردد د

مـــــات و مبهوت شد، اما با عجله خودش را به خانه رساند و پیغام پرستار را داد اهل خانه سراسیمه شدند انگار از این حرف بوی خوشی به مشام نمی رسید. صابر همراه دختر های بزرگش و دامادهایش به بیمارستان رفتند. آنچه بر آنها گذشت گفتنی نیست فقط این را بگویم وقتی به خانه برگشتند با عجله می خواستند برگردند! صابر به بچه ها گفت حاضر شوید تا از مادرتان خداحافظی کنید. بچه ها تند تند حاضر شدند. اما هنوز در شوک بودند صابر شناسنامه ماهرخ را برداشت وهمراه بچه ها از خانه بیرون رفتند. با ماشین دامادشان باسرعت راهی شدند. اما این راه آشنا نبود وارد جاده شنی و ساکتی شدند در دو طرف جاده درخت کاشته بود و از آنجایی که آنها به درختان نگاه می کردند انگار درختان فرار می کردند درست مثل شعر( مادر) شهریار. رسیدند اما به کجا به بهشت زهرا صدای گریه و زاری می آمد بین آدمهایی که آنجا بودند بچه ها عمه بزرگ و عمومهدی خود را شناختند د د

آنها که کوچکتر بودند تا به حال بهشت زهرا را ندیده بودند و نمی دانستند که چه خبر است ولی دلشان شور می زد روی تابوت جسدی را آوردند از هیکلش بچه ها فهمیدند او ماهرخ است همه به سوی تابوت رفتند اما به آنها اجازه نزدیک شدن به او را ندادند حیرت زده دنبال تابوت بودند. دوباره سوار ماشین شدند و در یک زمین کاملا خالی کنار یک نهال کاج آنها را دور از دیگران که مشغول مراسم خاکسپاری بودند نگه داشتند این سرمایه های ماهرخ حتی خاکسپاری مادر راهم ندیدند، و با او وداع نکردند. پس از تمام شدن مراسم به خانه برگشتند همسایه ها برای آنها ناهار پخته بودند تمام کوچه را برای نیمه شعبان آذین بسته شده بود چون فردا نیمه شعبان بود همه را تا آنها بیاییند باز کردند کوچه و اهالی آن، در ماتم فرو رفت. در ماتم مادری مهربان و همسری دلسوز همسایه ای هم سایه. دفتر زندگانی ماهرخ در سن چهل وهشت سالگی بسته شد، دفتری که در آن بجز غم و اندوه و تحمل درد و ناراحتی و فقر و دوران کوتاهی از شادی آنهم شاد شدن به چیزهایی که اکنون به جا گذاشته بود چیز زیادی نوشته نشده بود د د

                                                                                                              پایان

/ 0 نظر / 60 بازدید