ماهــــروخ-قسمت اول

دریکــــــــــی از روزهای گرم تابستان ماهرخ با بچه های هم سن وسالش توی کوچه بازی می کرد بی خیال از همه آنچه در اطرافش می گذشت. حتی بی خیال از نگاه های صابر که مدتی بود او را تحت نظر گرفته بود ماهرخ سیزده ساله بود و در یک خانواده متوسط اما اصیل زندگی می کرد از ان طرف صابر اشراف به حساب می آمد وگذشته پرافتخاری را یدک می کشید درآن زمان حرف آنها خریدار داشت و همه این خانواده مستبد ومتمول را می شناختند د د

مـــــــرحوم پدر صابر وکیل دادگستری بود و از زمین داران بزرگ تبریز بود آنقدر مال و منال داشت که نگو نپرس ، او بعد از فوت مادر صابر ناچار دو همسر دیگر اختیار کرده بود و از آن زنان فرزندان متعددی داشت اما فرزندان همسر اول او سه پسر ودو دختر بودند اجر و قرب خاصی داشتند صابر هم یکی از ان سه پسر بود و در ناز و نعمت فراوان بزرگ شده بود. او در یک خانه اشرافی قدیمی که دارای اتاقهای زیادی بود زندگی می کرد آنها دوتا باغچه بزرگ شش صد متری وچهار صد متری داشتند و در آن از درختان میوه و سبزی همه چیز پیدا می شد باغبان و نوکر کلفت هر رفاهی که بخواهید داشتند در آن زمان که مردم برنج را باور کنید نمی شناختند آنها هر پنج شنبه شب پلو خورشت می پختند چون بوی برنج در محله می پیچید به همه همسایه های اطراف دیس دیس پلو خورشت می دادند صابر همه چیز داشت هجده ساله بود او تحت نظر همسر برادرش بزرگ شده بود برادر زاده ای داشت هم سن خودش ، در مدرسه خصوصی تحصیل کرده بود واز باسوادهای آن موقع بود. او فقط یک هم دم کم داشت و با دیدن ماهرخ آن را هم می خواست به دست بیاورد دست به دامن همسایه ها شد و از آنها خواست تا درباره ماهرخ تحقیق کنند آنها هم با جان دل این کار را انجام دادندد د

ماهرخ دختر بزرگ یک استوار ارتشی بود مادرش از اشراف قدیم بود اما حالا آنها خانواده متوسطی بودند با ابرو و اصیل ، صابر اینها را که شنید خوشحال با زن برادرش که حاکم مطلق خانه بود در میان گذاشت او ساز مخالفت زد اما صابر اصرار کرد انفدر اصرار کرد تا او را از رو برد وبه خواستگاری فرستاد آمدن خواستگارها و افتادن آشوب در منزل ماهرخ یکی شد چون خواستگارها آمدند اما نه برای گرفتن دختر بلکه برای ابراز نخواستن دختر مادر ماهرخ این را از حرکات آنان متوجه شد شب با شوهرش مشورت کرد آنها مصمّم شدند تا شهر و دیار خود را ترک کنند وفرزندشان را نجات بدهند پدر برای فردا شب بلیط تهیه کرد و وسایل مورد نیاز را برداشتند وبا همسایه های خود خداحافظی کردند و راهی تهران شدند. اما کدام از خدا بی خبر به صابر اطلاع داد نمی دانم ولی انها مطلع شدند و با نفوذی که در شهر داشتند جلوی حرکت اتوبوس را گرفتند وخانواده ماهرخ را از آن پیاده کردند وبه خانه برگرداندند د د

دیگر آنها ناچار ماهرخ را به عقد صابر درآوردند دوران عقد آنها دوسال طول کشید در دوران عقد کرده گی صابر همه کار برای ماهرخ کرد عید قربان گوسفند سفیدی را کنار رودخانه برد با هزار زحمت شست وخشک کرد پشمهای او را شانه کرد گردنبند طلای زیبایی را که خریده بود به گردن گوسفند انداخت و سینی شام مفصلی را از آشپزخواست تا تهیه کند او هم سنگ تمام گذاشت همه را به دست نوکرشان دادتا به خانه ماهرخ ببرد این کارهای او دید خانواده ماهرخ را نسبت به صابر عوض کرد و آنها فکر کردند دخترشان در رفاه غرق خواهد شد واز فرار خود کمی پشیمان شدند اما آنچه انتظار ماهرخ را می کشید  دوران عقــــــــد کردگی آنها دوسال کشید آنهم ناچار تمام شد. روسها به ایران حمله کردند پیشه وری حاکم تبریز شد و اوضاع به کل بهم ریخت ، پدر و مادر ماهرخ به تهران فراخوانده شدند و شبانه به تهران رفتند صابر که اوضاع را این چنین دید ماهرخ را که به دست مادر بزرگش سپرده بودند را به خانه بخت آورد بدون جشن عروسی وبدون هیچ جهیزیه ای ماهرخ پا به خانه صابر گذاشت د د

اهــــــل خانه که همه تحت سلطه زن پسر بزرگ خانه که به او زنداش می گفتند بودند هیچ کدام به عروس محل نمی گذاشتند. به او همان اتاق صابر را نشان دادند در اتاق یک تخت با یک دست لحاف تشک یک علاادین ویک صندلی بود وفرشی هم زمین را پوشانده بود وچیز دیگری نداشتند. زندگی فقیرانه آنها دل خانه پر تجمل و اشرافی آن زمان آغاز شد اوایل چون آن دو جوان بودند اصلا برایشان مهم نبود اما رفته رفته که بر اثر حاملگی شکم ماهرخ بالا آمد کمی تحمل آن سخت شد د د

مـــــاهرخ به غذای بهتری احتیاج داشت اما چون خرج خانه دست زنداش بود هیچ چیز اضافه ای به او نمی دادند، آنها اکثرا" با نان و پنیر می گذراندند، ماه رمضان شد زنداش تظاهر به ایمان می کرد در های دولابچه های غذا را می بست وقفل می کرد در سرداب را هم قفل می کرد مبادا آب بخورند این روزها هم سپری شد تا زمستان شد صابر سرمای شدیدی خورد هیچ وسیله ای هم برای پختن نداشتند ماهرخ دلش به حال صابر سوخت از اتاق بیرون آمد یواشکی به مرغدانی رفت و ظرف غذای آنها را برداشت و آنقدر آن را سابید تا تمیز تمیز شد، بعد توی اتاق برای صابر اش بار گذاشت د د

زنداش بوی اش را شنید اما با ناباوری به اتاق آنها آمد ظرف مرغها را که دید انگار جنی شده ، آش را بیرون ریخت و گفت ای دزد پست ظرف می دزدی و کتک مفصلی به ماهرخ بیچاره زد و از اتاق بیرون رفت دیگر طاقتش تمام شده بود به خانه مادر بزرگش رفت مادر بزرگ او را دلداری داد ومقداری جهیزیه که به کمک مادر ماهرخ تهیه کرده بودند آماده کرد و به خانه آنها فرستاد ماهرخ کمی راحت تر زندگی می کرد چون دیگر مادر بزرگش به حمایت او آمده بود و به ماهرخ مواد غدایی می رساند وآنها از فقر در آمدند .

نــــــزدیک بدنیا آمدن اولین بچه یشان اوضاع تبریز درست شد روسها عقب نشینی کردند واز ایران خارج شدند پدر و مادر ماهرخ هم برگشتند مادر ماهرخ هم حامله بود او سه دختر داشت و فرزند سوم را حامله بود. ماهرخ قبل از مادرش زایید بچه او دختر بود. زنداش هم بیکار ننشست آنقدر به او زخم زبان زد که نگو ...مادر ماهرخ پسر زایید زنداش بچه ماهرخ را از او می گرفت و به قسمت خودشان می برد و در آنجا از او مراقبت می کرد همه نوزاد تازه بدنیا آمده را دوست داشتند البته بردن نوزاد از روی خوش جنسی نبود بلکه برای آزار ماهرخ بود آنها آن را برای ماهرخ زیاد می دیدند بدنیــــــا آمدن مهین دختر اول ماهرخ زندگی آنها را رونق داد اما نتوانست دل سخت زنداش را نسبت به ماهرخ نرم کند. چند روز بود که حال ماهرخ بهم می خورد امّا نمی دانست از چیه ولی بلاخره متوجه شد او دوباره حامله شده امّا اینبار مثل دفعه قبل راحت نبود. چون زنداش هنوز نزاییده زخم زبان را شروع کرده بود خود زنداش فقط دوتا بچه داشت یه پسر یه دختر چون نمی توانست بزاید شاید به زاییدن ماهرخ حسودی می کرد. پسرش سه ماه از صابر بزرگتر بود ودخترش چند سال از ماهرخ د د

بچــــــــه دوم هم دختر از آب درآمد هنوز تلخی زخم زبانها را حس می کرد چهار سال از بهترین روزهای عمرش را در یک قفس طلایی گذرانده که ازبیرون همه فکر می کردند ماهرخ خوشبخت روزگار شده عروس فلان خانواده است اما از درون آنها بی خبر بودند که این خانواده مستبد چه بر سر یک دختر که حالا نوزده ساله و صاحب دو دختر بود ، آنها هنــــــــوز مهین را به او نمی دادند و مهین علارغم تلاشهای مادر در دامن آنها بزرگ شد !! از صابر بگویم او این ظلم هارا می دید اما حرمت بزرگتر را واجب می دانست و دم نمی زد وقتی بچه سوم به دنیا امد او از برادرش خواست تا یومیه او را اضافه کند اما فقط چند کلمه خوش از وی شنید از اضافه مزد خبری نشد که نشد برای تکمیل ناراحتی های ماهرخ بچه سوم هم دختر شد د د

حـــــــرفهای اطراف آزارش می داد اما مگر او خواسته بود تا سه تا دختر پشت سر هم بدنیا بیاورد . این را داشته باشید ماجرایی از برادر بزرگ صابر را برایتان تعریف کنم. می گویند روزی برادر صابر که همه او را داداش صدا می کردند یک روز مست به خانه می آید بیرون در، زن همسایه را پریشان حال می بیند از او می پرسد چه اتفاقی افتاده زن می گوید روز گذشته دختر بدنیا آوردم شوهرم مرا امروز از خانه بیرون انداخته که یا این را پسر کن یا ترا می کشم ! داداش عصبانی می شود و به همراه زن به خانه آنها می رود او اجازه حمل اسلحه داشته اسلحه را به پیشانی مرد می چسباند و از او می خواهد که این دختر را پسر کند مرد با ناله می گوید من که خدا نیستم این از دست من خارج است. داداش می گوید تو که مردی نتوانستی این زن عاجز چطور این کار را بکند. مرد پشیمان از همسرش عذر می خواهد وبا او آشتی می کند د د

ایــــــن روشنفکری را تماشا کردید در میان این افراد که برای دیگران راه گشا می شوند ماهرخ میان زخم زبانها گرفتار است از او مانند یک کلفت کار می کشند وبد رفتاری میکنند و او را در بدنیا آمدن دختران مقصر می دانند بچه سوم ماهرخ که دختر بچه ی خیلی خوشگل وچشم آبی بود شش یا هفت ماه داشت که سرخجه گرفت و کور شد آنهم به دلیل نداشتن پول تا او را مداوا کنند ! غصه این بچه با حاملگی چهارم او پیوند خورد، الهی تو ناظر بندگان هستی، این بار حاملگی را با تشویش بیشتر پشت سر می گذاشت ولی سرانجام یک پسر بدنیا آورد و از زخم زبانهای آنها راحت شد وبه آنها ثابت کرد که چه پسر چه دختر ، هر دو را زنها می زاینــــــد ماهرخ شبها دور از چشم دیگران نگران از اینکه نکنه این هم پسر نباشد جای بچه را باز می کرد و کنترل می کرد او خیلی خوشحال بود صابر هم همینطور . او هر دوسال یکبار بچه دار میشد چون صابر به نوزاد علاقه زیادی داشت . تابستانها به دهی نزدیک شهر می رفتند چون صابر باید در آنجا کار می کرد وبه کارهای آنجا رسیدگی می کرد ، در زمان حیات پدرشان آن ده متعلق به خانواده آنان بود اما برادرهای صابر به مرور زمان بیشتر زمینها را فروخته وخرج کرده بودند! آنها از صغیر و کبیر وکالت گرفته بودند وصاحب اموال آنها شده بودند صغیر ها کبیر شده بودند اما از دادن مال خبری نبود د د

ماهرخ همیشه به صابر میگفت : تو با این سوادت می توانی بهترین کار را بدست بیاوری اما چرا نمی خواهی؟ چرا دست از این مال پدری برنمی داری ؟ و همیشه صابر در جواب او می ماند! پسر دوم آنها بدنیا آمد، روزها می گذشت و فقر آنها هر روز بیشتر می شد چون خرج همان بود که از قبل میدادند اما تعداد بچه ها رو به افزایش بود پسر دوم ماهرخ از عجایب روزگار بود. او به گفته قدیمی ها پشتش یک تکه بود و می گفتند اگر بزرگ شود پهلوان می شود و باید این راز را از چشم دیگران دور نگهداشت د د

ماهرخ او را به کسی نشان نمی داد تا اینکه یک روز زن همسایه به خانه آنها آمد ماهرخ داشت بچه را عوض می کرد رن همسایه متوجه بچه شد و به ماهرخ گفت او یک روز پهلوان می شود! این موضوع پنهان نماند وبین همه همسایه ها پیچید فهمیدن این موضوع و بیماری این کودک فاصله چندانی نداشت او طوری بیمار شد که ناچار ماهرخ بچه ها را برداشت و برای مداوای پسرش عازم تهران شد. هنوز از ده دور نشده بودند که بچه در بغل ماهرخ جان داد زنی که مراقب ماهرخ بود بچه را از او گرفت ماهرخ متوجه بی جانی فرزندش شد و اشک به پهنای صورتش میریخت واز ته دل ناله میکرد، تنها دلخوشی او در زندگی این بچه ها بودند واین دومین بچه بود که از دست می داد تمام آنهایی که در اتوبوس بودند به حال این زن بی چاره گریستند د د

غم اندوه از دست دادن فرزند و فقر از یک طرف ماهرخ را مصصم کرد که از شهر و دیارش برود و در جای دیگری زندگی تازه ای شروع کند! از همین جا بود که اختلاف در زندگی آنها ریشه انداخت از ماهرخ اصرار واز صابر انکار. ماهرخ دختر و پسر دیگری هم بدنیا آورد ولی زندگیشان همان بودکه بود مادر ماهرخ به کمکهایش به آنها ادامه می داد خواهر های صابر هم مهربان بودند وبه آنها کمک می کردند مخصوصا خواهر بزرگ صابر اما این کمک ها فقط آنها را از گرسنگی نجات می داد وبسمـــــــاهرخ صاحب سه دختر و دو پسر بود و همزمان منتظر بچه بعدی بود. تمام زندگیش اینها بودند، از مال دنیا چیزی جز سلامت برای بچه هایش نمی خواست صابر کار می کرد اما مزدی را که باید بگیرد نمی گرفت و این او را ناراحت میکرد. ماهرخ هم از یک طرف به او فشار می آورد و می خواست که از آن شهر بروند و در شهر دیگری زندگی تازه ای شروع کنندد د 

                                                                                                   ادامه دارد. . .

/ 0 نظر / 69 بازدید