سلطان - قسمت اول

هـــــادی در خانواده ای بدنیا آمد که اولین فرزند خانواده بود. ولی یواش یواش سه خواهر و دو برادر نیز به جمع آنها پیوست. دید او از دنیای اطرافش خاص و منحصر بفرد بود، برداشت او از اتفاقات دور و بر جالب و کنجکاوانه بنظر میرسید، بطور کلی میشد او را شخصی خاکشیر مزاج دانست. او با همه راه می آمد و از همه خوشش می آمد، می خواست دل همه را بدست آورد. در ظاهر چیزی برای خود نمی خواست ولی در واقع همه چیز را برای خودش در نظر میگرفت دد

دوران کودکی را در دامان مادری مهربان و دلسوز سپری کرد و دوران ابتدایی و راهنمایی را با بهترین معدل تمام کرده و وارد دوران دبیرستان شد. توی فامیل دختران زیادی بودند که رابطه صمیمی با او داشتند تا آنجا که با آنها به پارتی میرفت دد

کــــــوه و کوهنوردی هم یکی از ورزشهای مورد علاقه او بود البته بدون دخترهای فامیل دست به کاری نمی زد، همه جا که او می رفت حتما" دخترهای فامیل یا هم شاگردیهاش هم بودند. دوران دبیرستان هم داشت با موفقیت به نقطه ی پایانی خودش میرسید و درست همین موقعها بود که وجود ناهیــــــد را بیشتر از پیش در بین دیگر دختران فامیل احساس میکرد. ناهید با لباسهای سکسی و رفتارش جرقه ایی را در وجود هادی شعله ور میکرد که برای او تازگی داشت ! ناهیــــــد تصمیم خودش را گرفته بود و به هر نحوی شده میخواست هادی را به چنگ بیاورد، با اینکه هنوز خیلی برای آرایش کردن آنچنانی، جوان بود ولی برخلاف مخالفت مادرش آرایش غلیظ هم میکرد تا شاید بتواند هادی را به خود جلب کند دد

تا اینکه تلاشهای ناهید به ثمره نشست و در یک روز پاییزی در باغچه هادی اینها هادی بخودش جرات داد و او را بغل کرد! ولی برخلاف تصور او، ناهید از این کار او خوشش نمیامد و بشدت دست او را پس زد و دیگر سراغ او نیامد دد

ســـــــال آخر دبیرستان هم با موفقیت به پایان رسید و حاصل آن قبولی از رشته پزشکی بود ! با اینکه مادر او آرزوی دامادی او را داشت ولی با قبلی هادی از دانشگاه صلاح بر این بود که بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه ازداوج کند بدین علت او را بیشتر به مطالعه و درس خواندن تشویق میکرد ! در این بین ناهید هم با یکی از پسرهای فامیل ازداوج کرد با اینکه هادی احساسی نسبت به او نداشت ولی او اولین کسی بود که به او احساس مرد بودن را داده بود و احساسات جنسی او مانع بزرگی برای او در درس خواندن شده بود، ولی خوشبختانه بعد از چندین سال تلاش مداوم دوران دانشگاه را به پایان رساند و مدرک پزشکی خود را اخذ کرد د

بـــا شروع دوره انترنی هادی ، دور و برش هم پر شد از پرستارها و خانم دکترهای انترن که دنبال یک شوهر پزشک میگشتند ! هادی هم از این موقعیت بدش نمیامد و از فرصتی که پیش آمده بود نهایت سوءاستفاده رو میکرد تا آنجا که با بعضی از آنها رابطه جنسی هم داشت . الگو و راهنمای خوبی هم نداشت، راهنمای او هم سن و سالهایش بودند که تجربه چندانی از زندگی و پستی بلندی آن نداشتند دد

حـــــالا که مادر مایل به زن دادن او شده بود او مخالفت می کرد و درس خواندن را بهانه می کرد بیست وسه سال داشت وبهترین دوران زندگی را سپری می کرد او درس می خواند ومرتب پیشرفت می کرد اما از خانمهای دور و برش هم غافل نبود دوران انترنی را هم تمام کرد و برای ادامه تحصیل بورس فرانسه را برنده شد و در سن بیست و شش سالگی به فرانسه رفت و به خرج دولت در آنجا مشغول به تحصیل شد دد

همان روزهای اول ورودش به فرانسه با خانمهای زیادی آشنا شد کار او شده بود درس خواندن و خوشگذرانی با دوست دخترهایش . او همیشه با استفاده از مقام وموقعیتش آنها را جلب خود میکرد دد

در فرانسه بی احتیاطی بزرگی کرد و یکی از مریضهایش را که با او رابطه نیز داشت حامله کرد و با فهمیدن این موضوع ، خود را گرفتار مصیبتی عظیم دید، چون او نه می توانست با او ازدواج کند و نه از عهده پدر شدن برمی آمد . آخرش هم کار خودش را کرد و دختر ساده و بیچاره را راضی کرد که سقط جنین کند و روزی که به هادی خبر سقط بچه را داد آخرین بار بود که هادی را دید ! هادی زرنگ شده بود و دم به تله نمی داد، چهار سال در فرانسه از او مردی عیاش ساخت که با زرنگی تمام از زنها سوءاستفاده می کرد وبعد آنها را محترمانه کنار می گذاشت دد


حالا دیگه دوستانش به او لقب سلطان را داده بودند و او را سلطان فاتح قلب زنها می خواندند . معاشرت با زنها را دوست داشت و زنهای ساده که زود عاشق می شدند در دام او افتاده و فریب می خوردند زنهای جوان به خاطر اینکه شنیده بودند ایرانی ها عاطفی هستند همه چیز خود را دراختیار او می گذاشتند و به امید ازدواج با یک پزشک ایرانی همه کار می کردند اما او فقط آنها را برای ارضای هوسهای خود می خواست و بس . هادی در زندگی هرگز طعم عشق را نچشید و عاشق نشد دد


دوران تحصیلات او در فرانسه به پایان رسید و او به ایران بازگشت در ایران مدتی از عیاشی خبری نبود مادرش او را می خواست سر و سامان بدهد حالا او پزشکی بود سی ساله با آینده ای روشن . هادی مادر را قانع ساخت تا مهلت بدهد او خانه ای بخرد تا ازدواج خوبی داشته باشد. از آنجا که مادر زندگی دیگر پسرهای کوچکش را میدید که همزمان تحصیل میکردند و صاحب زن و بچه هم بودند و میدید که چقدر گرفتار مشکلند ، از این رو پیشنهاد هادی را قبول کرد دد

هـــــادی پول خوبی در می آورد اما از خرید خانه خبری نبود ! مادر او را چند بار به خواستگاری برده بود اما هر بار هادی موفق از آن بیرون آمده بود ! او در همان صحبتهای اولیه با دختری که مادرش برای او در نظر گرفته بود در مورد سالهایی که در فرانسه بود صحبت میکرد و از آزادی بی قید و شرط روابط جنسی آنجا صحبت میکرد و از او میخواست که همانگونه رفتار کنند ولی تمامی دختران بخاطر رسم و رسوم ایرانی و حرمت خود و خانواده عذر او را میخواستند و خواستگاری بهم میخورد دد

هادی همچنان در خفا به روابط نامشروع خود ادامه می داد و در ظاهر خود را پاکترین فرد نشان میداد و مردم هم اینگونه می پنداشتند و جالب اینکه همه برای او دنبال همسری مناسب می گشتند و هر روز یک نفر را به او معرفی میکردند. اما او زیر بار نمی رفت. یک بار درددلی با یکی از دوستانش داشت که میگفت : مادرم زرنگ نیست و مرا درک نمی کند ، او اگر زرنگ بود تا بحال من را سر سفره عقد نشانده بود و کار را تمام کرده بود، اما زرنگ نیست. سالها می آمد و میگذشت و چهل سالگی سلطان هم رسید او خود را در بهترین شرایط می دید

بین پزشکان اسم در کرده بود کارش زیاد و قابل احترام بود! خوب پول درمی آورد وخوب هم خرج می کرد. خانه ای هم خریده بود که زنهای مختلف نظافت آن را به عهده داشتند. به خود خیلی خوش می گذراند مشروب و زن را از بهترینها انتخاب می کرد. مادرش گاهی سراغ او می آمد و به خانه اش رسیدگی می کرد و همیشه به او می گفت من عمر نوح ندارم همسری انتخاب کن وسروسامان بگیر مادرش فکر میکرد که او در جوانی عاشق ناهید بوده و این در فامیل هم پیچیده بود و از اینکه مادر او را برای هادی نگرفته، هادی اینقدر سخت می گیرد ودختری را انتخاب نمیکند دد

دوستانش هم دیگر نگران او شده بودند آنها هم ازدواج کرده بودند وصاحب زن و فرزند بودند و هادی را هنوز سلطان صدا می کردند او سلطان تجرد بود و به آنها ریشخند می زد و می گفت ببینید من سر حال هستم و خوش می گذرانم اما شما چی سرتان با زن و بچه گرم شده زندگی واقعی را فراموش کردید دد

ناهید را گاها" در مهمانی های فامیلی می دید او هنوز هم دلربا و سکسی می پوشید هیکلش را با اینکه دو بچه بدنیا آورده بود حفظ کرده بود، اما با شوهرش اختلاف داشت او لباسهای باز می پوشید و شوهرش مخالف بود و میگفت یه خرده به آینده بچه ها فکر کن، فردا بچه چی می گن، می گن مادره هنوز ادای دختر بچه ها رو درمیاره یه کم بهتر ببپوش اما به گوش ناهید نمی رفت و این لجاجت ناهید باعث جدایی وطلاق آنها شد دد

ناهید در ایران ماند و شوهرش بچه ها را برداشت و به آمریکا رفت . ناهید میدان را خالی دید و برای بدست آوردن هادی دست به کار شد در هر مهمانی که می دانست هادی شرکت دارد می رفت و خیلی نزدیک هادی میشد تا اینکه یک روز هادی اختیار خود را از دست داد وناهید را به خانه خودش دعوت کرد ناهید هم به خیال اینکه هادی از او تقاضای ازدواج خواهد کرد قبول کرد وبه خانه او رفت دد

هادی از قبل همه چیز را آماده کرده بود اول یک شام شاعرانه زیر نور شمع بعد یک جام کوچک از بهترین شرابهای فرانسه و... ناهید خیلی خوشش آمد و شام را که خوردند کمک کرد تا میز را جمع کردند بعد هم شراب تعارف شده را پذیرفت هادی کنار ناهید نشست دستی به موهای او کشید صورتش را لمس کرد، ناهید به وجد آمد ودر خیالات خود هادی وخودش را سر سفره عقد می دید فردا صبح که تو رختخواب هادی بیدار شد از هادی خبری نبود بلند شد لباسش را پوشید نگاهی به آیینه انداخت گوشه آیینه یک نامه بود نامه را که باز کرد دید توش نوشته عزیزم تویک کار نیمه تمام بودی ومن آن را تمام کردم از کمکت متشکرم می تونی بری دد

انگار دنیا سر ناهید خراب شده بود تمام نقشه هایش بهم ریخته بود به یاد آورد اون وقتی را که دختر بود و هادی چه رفتاری باهاش داشت، تازه متوجه شد که در زندگی چقدر اشتباه کرده و شوهرش را که مرد زندگی بوده از دست داده آنهم به خاطر هادی که ارزشش را نداشته، پشیما ن بود از کاری که کرده بود فورا از خانه هادی بیرون رفت و خودش را به خانه رساند تو خونه یکی از دوستان مشترک آنها و هادی بود ناهید سلام کرد و خواست که به اتاقش برود منصور دوستشان، از ناهید پرسید سلطان چطوره ؟ ناهید گفت : کدام سلطان ؟ منصور گفت منظورم هادی دیگه مگه تو با اون نبودی ؟ ناهید دست و پاچه گفت : نه !! منصور گفت حواست را جمع کن اون برخلاف شخصیت اجتماعی که داره مرد عیاشیست و از هیچ زن خوشگلی نمی گذره متوجه حرف من شدی ناهید خودش را جمع کرد و گفت : من و شوهرم با هم آشتی کردیم و لازم ندارم هادی را به من معرفی کنیدد

اما توی دلش گفت چرا زودتر این کار را نکردی؟ بعد از آنها خداحافظی کرد و به اتاقش رفت گوشی تلفن را برداشت و به شوهرش زنگ زد، تا صدای او را شنید گریه را سر داد و ازش خواست تا او را ببخشد. شوهرش باور نمی کرد این همان ناهید باشد خوشحال شد وبه ناهید گفت : به خاطر بچه ها هم که شده باشه ولی من انتظار نداشتم تو به این سرعت عوض بشی. ناهیدگفت : حالا فهمیدم که توچی بودی و من چی را از دست دادم بگو که منو می بخشی و دوباره منو قبول می کنی؟ شوهرش پای تلفن از ناهید دلجویی کرد و گفت تمام کارها را انجام می دم و با بچه ها میام ایران. ناهید وقتی گوشی را می گذاشت آرام شده بود او می توانست به خانواده خودش برگردد واین خودش خیلی مهم بود د

سلطان مجرد داشت به پنجاه سالگی نزدیک می شد تمام مجردهای دوروبرش ازدواج کرده وتشکیل خانواده داده بودند بعضی از اونها مشغول شوهر دادن دخترهاشون یا زن دادن پسرهاشون بودند ، اما هادی هنوز تنها بود و همسری برای خودش انتخاب نکرده بود. البته هنوز از اینکه ازدواج نکرده راضی بود ولی دیگه مثل سابق به زنها اهمییت نمی داد و خودش را غرق در کارش کرده بود و گه گاهی سری به دوستان قدیمیش می زد وبا آنها ارتباط داشت. خواهرهاش غصه می خوردند و از اینکه برادرشان مجرد است رنج می بردند ومرتب دخترهای خوشگل را به هادی معرفی میکردند هادی هم مثل اینکه این یک بازی باشه به خواستگاری می رفت ودخترها را شیفته خودش می کرد چون اون از حرف زدن کم نمی آورد دخترهای جوان یا حتی دخترهای چهل ساله را هم محو خود می کرد و همه موافقت می کردند تا با او ازدواج کنند اما او در یک مرحله جا می زد چند بار به خواستگاری رفت و انگشتر هم دست دختر کرد اما قبل از عقد منصرف شد دیگه خواهر ومادرش از پیدا کردن همسر برای او نا امید شدند ومزاحم او نمی شدند چون او قبول نمی کرد و از طرفی هم آبروی آنها رفته بود چون هرکس را به یک بهانه رد می کرد و آنها ناچار از خجالت رابطه خود را با خانواده دختر یا با رابط قطع می کردند د د

                                                                                            ادامه دارد. . . .

/ 0 نظر / 33 بازدید